close
چت روم
داستان جالب درباره شهید ابراهیم همت
چهارشنبه 31 مرداد 1397
 زودتر از هر روز اومد خانه؛‌ اخمو و دمق . مي‌گفت ديگه برنمي‌گرده سر كار ، به اون ميوه‌فروشي . آخه اوستا سرش داد زده بود . خم شد صورتش رو بوسيد و آهسته صداش كرد . ابراهيم بيدار شد ،‌ نشست . اوستا اومده بود هرطور شده ناراحتي اون روز رو از دل او دربیاره و بَرش گردونه سرِ كار…
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
تبلیغات
جای تبلیغات شما
آپلود عکس و فیلم



پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
باشگاه پرواز
مذهبی
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1121
  • کل نظرات : 763
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1750
  • افراد آنلاین : 2
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 83
  • گوگل امروز : 0
  • آی پی امروز : 5
  • بازدید دیروز : 1,002
  • گوگل دیروز : 23
  • آی پی دیروز : 142
  • بازدید هفتگی : 2,070
  • بازدید ماهانه : 28,835
  • بازدید سالانه : 69,716
  • بازدید کل : 13,607,998
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 31 مرداد 1397
  • آی پی شما : 54.224.220.72
  • مرورگر شما :
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
برخی از دوستان پرتک
1- سعید سبا
2- وحید کردزنگنه
---
ایمان میرسالاری
ابوالفضل تارم
مالک اکبرزاده
امید احمدی
پوریا ولی
احسان بیگدلی
مسعود شیخی
ایمان کرد زنگنه
فرزاد رسائی کیا
نظر سنجی
طرفدار کدام تیم لیگ برتری هستید ؟






نظر سنجی
نظر شما راجع به این سایت ؟





نظر سنجی
دوست دارین چه نوع مطلبی بذاریم تو سایت ؟









خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

هایپرتمپ دات آی آر
فروشگاه فان گستر
سایت تفریحی مرندی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
گزارش کپی مطالب

اگر مطلبی از سایت شما کپی شده است حتما اطلاع دهید

به سرعت پیگیری میشود

از این لینک : ارتباط با مدیر

داستان جالب درباره شهید ابراهیم همت
  • تعداد بازدید : 560
  •  زودتر از هر روز اومد خانه؛‌ اخمو و دمق . مي‌گفت ديگه برنمي‌گرده سر كار ، به اون ميوه‌فروشي . آخه اوستا سرش داد زده بود .

    خم شد صورتش رو بوسيد و آهسته صداش كرد . ابراهيم بيدار شد ،‌ نشست . اوستا اومده بود هرطور شده ناراحتي اون روز رو از دل او دربیاره و بَرش گردونه سرِ كار .

    اوستا مي‌گفت « صد بار اين بچه رو امتحان كردم؛‌ پول زير شيشه‌ي ميز گذاشتم،‌توي دخل دمِ دست گذاشتم، ولي يه بار نديدم اين بچه خطا كنه. »

     

    کلیدواژه ها : داستان جالب درباره شهید ابراهیم همت,داستان های آموزنده,داستان کوتاه,شهید ابراهیم همت,داستان درباره همت,داستان زندگی همت,داستان کارکردن شهید ابراهیم همت,همت و میوه فروشی,امتحان کردن شهید همت,

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی