loading...

به وبلاگ من خوش آمديد

پنجشنبه 08 آبان 1399

 
یه داستان آموزنده درباره تکبر
خییییییییییلی قشنگه
خیلی خلاصش کردم
حتما بخونینداستان کوتاه جالب,آورده اند که ..,داستانهای آموزنده,مطالب زیبا,داستان جالب,
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
تبلیغات
جای تبلیغات شما
آپلود عکس و فیلم



پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
باشگاه پرواز
مذهبی
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1123
  • کل نظرات : 779
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1815
  • افراد آنلاین : 1
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 195
  • گوگل امروز : 2
  • آی پی امروز : 42
  • بازدید دیروز : 775
  • گوگل دیروز : 13
  • آی پی دیروز : 111
  • بازدید هفتگی : 2,473
  • بازدید ماهانه : 44,620
  • بازدید سالانه : 349,981
  • بازدید کل : 14,799,488
  • اطلاعات
  • امروز : پنجشنبه 08 آبان 1399
  • آی پی شما : 34.232.51.240
  • مرورگر شما :
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
برخی از دوستان پرتک
1- سعید سبا
2- وحید کردزنگنه
---
ایمان میرسالاری
ابوالفضل تارم
مالک اکبرزاده
امید احمدی
پوریا ولی
احسان بیگدلی
مسعود شیخی
ایمان کرد زنگنه
فرزاد رسائی کیا
نظر سنجی
طرفدار کدام تیم لیگ برتری هستید ؟






نظر سنجی
نظر شما راجع به این سایت ؟





نظر سنجی
دوست دارین چه نوع مطلبی بذاریم تو سایت ؟









خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

هایپرتمپ دات آی آر
فروشگاه فان گستر
سایت تفریحی مرندی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
گزارش کپی مطالب

اگر مطلبی از سایت شما کپی شده است حتما اطلاع دهید

به سرعت پیگیری میشود

از این لینک : ارتباط با مدیر

داستان کوتاه امیر و بافنده
  • تعداد بازدید : 726
  • داستان کوتاه

     

    یه داستان آموزنده درباره تکبر

    خییییییییییلی قشنگه

    خیلی خلاصش کردم

    حتما بخونین

    یه بافنده ای وزیر شد

    بعد از وزیر شدنش هر روز صبح اول وقت میرفت همون جایی که قبلا بافندگی میکرد و یکی دو ساعت اونجا میموند بعد میومد به وزارتش میرسید

    این قضیه رو به امیر گفتن

    یه روز صبح زود امیر بلند شد وزیر رو تعقیب کرد ببینه چیکار میکنه

    دید رفت محل کار سابقش و به دستگاه بافندگیش نگاه میکرد و به فکر فرو میرفت

    امیر رفت پیشش گفت داری چیکار میکنی ؟

    گفت : درسته که من وزیر شدم اما هیچ وقت اصالتمو فراموش نمیکنم

    امیر انگشترشو در آورد و گفت تا الان وزیر بودی حالا امیری !

     

    اسرار التوحید با بسیاری دخل و تصرف !

    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.
  • این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/12 و 21:09 دقیقه ارسال شده است

    آدمی غــــــرورش را خیلی زیاد،

    شاید بیشتر از تمـــــــام داشتــه هــــایــش دوست می دارد،

    حالا ببین اگر خودش، غـــــــرورش را بـــه خـــــاطــــر تـــــو، نادیده بگیرد،

    چه قدر دوســتت دارد !

    و این را بِفهــــــــــــم آدمیــــــــــزاد


    این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/12 و 20:58 دقیقه ارسال شده است

    غرور
    دفتر یادداشت روزانه دختر:

    امروز باهاش بهم زدم بهش گفتم از اینکه باهاش هستم خوشحال نیستم ..

    فکر کردم بهم میگه نرو بمون...اما اون گذاشت که برم...

    به همین راحتی کسی رو که این همه دوسش داشتم و منتظرش بودم از دست دادم..............







    دفتر یادداشت روزانه بسر:

    امروز باهام بهم زد گفت از اینکه باهامه خوشحال نیست ...

    انقدر خورد شدم که نتونستم بگم چرا؟!

    میخواستم ازش بخوام که نره اما وقتی با من خوشحال نیست نمیتونم به زور نگهش دارم ....

    به همین راحتی دختری رو انقدر عاشقش بودم از دست دادم...



    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی