close
چت روم
پیامک زیبا
یکشنبه 01 اردیبهشت 1398
هنگام اعطای مدال توسط شاه به تختی:هرچه دوستش به او گفت:غلامرضا خم شو، فایده ای نداشتبعد از مراسم ازش پرسیدن، چرا خم نشدی برایت دردسر میشود، او شاه مملکت است......گفت :هر که میخواهد باشد تختی فقط برای بوسیدن دست مادرش خم میشود
 

 

 


//
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
تبلیغات
جای تبلیغات شما
آپلود عکس و فیلم



پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
باشگاه پرواز
مذهبی
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1123
  • کل نظرات : 776
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1766
  • افراد آنلاین : 6
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 773
  • گوگل امروز : 8
  • آی پی امروز : 135
  • بازدید دیروز : 873
  • گوگل دیروز : 10
  • آی پی دیروز : 169
  • بازدید هفتگی : 6,593
  • بازدید ماهانه : 23,813
  • بازدید سالانه : 166,410
  • بازدید کل : 14,062,728
  • اطلاعات
  • امروز : یکشنبه 01 اردیبهشت 1398
  • آی پی شما : 54.226.73.255
  • مرورگر شما :
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
برخی از دوستان پرتک
1- سعید سبا
2- وحید کردزنگنه
---
ایمان میرسالاری
ابوالفضل تارم
مالک اکبرزاده
امید احمدی
پوریا ولی
احسان بیگدلی
مسعود شیخی
ایمان کرد زنگنه
فرزاد رسائی کیا
نظر سنجی
طرفدار کدام تیم لیگ برتری هستید ؟






نظر سنجی
نظر شما راجع به این سایت ؟





نظر سنجی
دوست دارین چه نوع مطلبی بذاریم تو سایت ؟









خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

هایپرتمپ دات آی آر
فروشگاه فان گستر
سایت تفریحی مرندی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
گزارش کپی مطالب

اگر مطلبی از سایت شما کپی شده است حتما اطلاع دهید

به سرعت پیگیری میشود

از این لینک : ارتباط با مدیر

پیامک زیبا
  • تعداد بازدید : 340
  • هنگام اعطای مدال توسط شاه به تختی:
    هرچه دوستش به او گفت:غلامرضا خم شو، فایده ای نداشت
    بعد از مراسم ازش پرسیدن، چرا خم نشدی برایت دردسر میشود، او شاه مملکت است......گفت :هر که میخواهد باشد تختی فقط برای بوسیدن دست مادرش خم میشود

    نویسنده : حسین تاریخ : 10 / 12 / 1392 امتیاز :
    موضوعات : پیامک , اس ام اس فلسفی ,
    برچسب ها : پیامک زیبا , پیامک تختی , مادر , پیامک جدید ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.
  • این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/11 و 23:19 دقیقه ارسال شده است

    اي همه شعر و حكايت
    ی بزرگ ای بی نهایت
    اي همه دار و ندارم
    اعتبارم اي ولايت
    گريه هام تو , خنده هام تو
    گفتنم تو , خواستنم تو
    وقت زادن پيرهنم تو
    وقت مردن كفنم تو
    پيش تو دريااحقيره
    پيش تو دنيا حقيره
    كي ميتونه از تو باشه
    اما دور از تو بميره
    منه عاشق كي ميتونم
    لايق خاك تو باشم
    من که میمیرم اگه که یه روزی از تو جدا شم
    لایق عشق تو یک روز
    کمونو گذاشت تو جونش
    اما باز پيش تو كم بود
    عشق ارش با كمونش
    اگه تو بخواهي از من
    جرات و نفس ميگيرم
    از صدام يه تير مي سازم
    يه كمون به دست ميگيرم
    حتي با دست بريده
    از صدام يه تير ميسازم
    اگه تو بخواهي از من
    حتي جونمو ميبازم

    این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/10 و 22:33 دقیقه ارسال شده است

    پس من دیگه برم شماهم جو پسرونه خودتونو حفظ کنید. خوشحال شدم
    وب باحالی بود
    خدانگهــــــــــــــــــــــــــدار
    طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده

    یک … آه ! … خداحافظ یک فاجعه ی ساده

    خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد

    یه سایه شبیه من ، پشت پنجره پژمرد.....
    سلطان صحنه ها
    .
    .
    .
    .
    . داریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوش
    پاسخ : بازم سر بزنین
    خوش حال میشیم

    این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/10 و 22:14 دقیقه ارسال شده است

    اگه میشد میگفتم بیاید وب خودمون اما نمیشه نمیزارن بچه ها که پسر بیادتو وبمون آخه همه دانشجوی مامایی هستیم نمیشه
    بعد من فقط نظرمیدم حوصله این کاراکه گفتی روندارم بخدا
    پاسخ : اوکی
    فک کنم وب ما هم مث وب شما باشه
    آخه جدیدا هم کلاسیام اومدن جز مدیرا
    همین وب یه جو صمیمانه ای بین بچه ها بوجود آورده
    اسمشون پایین سمت راست وب هست

    این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/10 و 22:04 دقیقه ارسال شده است

    ﻣﻦ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﮐﻼﻏﯽ ﮐﻪ ﺭﻓﺖ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ، ﮐﻪ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖ ﺩﺭﺧﺘﺎﻥ ﺑﺎﻏﻤﺎﻥ ﺗﺒﺮ ﺍﺳﺖ !

    این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/10 و 21:55 دقیقه ارسال شده است

    بلد نبودی چیه.توهین به ......جامعه؟؟؟؟؟
    منظورتون اینه که نویسنده باشم؟
    ببین من نویسنده وبلاگ خودمونم نمیرسم اینکارا که گفتی روبکنمتودوتا وب مشغولم .اما این وبلاگ خیلی شلوغ پلوغه
    یه وبلاگ دیگه درست کنیم مدیرشم خودتون باشید منم نویسنده البته قالبش باید به سلیقه من باشهشکلک
    پاسخ : آره خیلی شلوغ پلوغه
    اولی نویسنده نمیشی
    اگه خواستی نویسنده بشی بگو تا پنل مدیریتی بهت بدم
    راجب تغییر آدرس : نمیشه چون رو این آدرس خیلی کار کردم
    1- حذف تبلیغات
    2- دامنه آی آر
    3- ایندکس مطالب (مطالبم تو گوگل رتبه خوبی دارن)
    4- صفحات جانبی مهم
    5- برنامه هایی که درست کردم با این وب سِت شدن
    و ...
    ولی قالب رو میشه تغییر بدم
    یه قالب خوب پیدا کن تغییرش بدم واسه این وبسایت
    اوکی ؟

    این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/10 و 21:43 دقیقه ارسال شده است

    داستان بسکویت:

    یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

    چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند.
    او یک بسته بیسکویت نیز خرید.

    او بر روی یک صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

    در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی نشسته بود و داشت روزنامه می خواند.

    وقتی که او نخستین بیسکویت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت.

    پیش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم ، شاید اشتباه کرده باشد.»




    ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکویت برمی داشت، آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی خواست واکنش نشان دهد.


    وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد:

    «حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟»


    مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.


    این دیگه خیلی پررویی می خواست!


    او حسابی عصبانی شده بود.


    در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت.وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!



    خیلی شرمنده شد!!

    از خودش

    بدش آمد . . .

    یادش رفته بود که

    بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود.



    آن مرد بیسکویتهایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آنکه عصبانی و برآشفته شده باشد.....
    .
    .
    .
    .
    .
    .
    .........زودقضاوت نکنیــــــــــــــــــــــم.........
    پاسخ : خیلی قشنگ بود ولی :

    اگه از این آدرس : www.pertak.ir/new_post مطلب بذاری ممنون میشم
    موضوع : موضوع مطلب
    تصویر پست : هیچی نذار
    پیوند یکتا : همون موضوع رو کپی کن اینحا
    متن : دو سه تا پیامک (بین پیامک ها" +++ موضوع +++ " بذار)
    بعضیاشونم بذار ادامه مطلب
    برچسب : چن تا کلمه درباره موضوع ( مثلا : جوک جدید , پیامک خنده دار , اس ام اس طنز و ... ) ده تا بذار بین هر کدوم یه Enter بزن
    اگه بلد نبودی هم بیخی

    این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/10 و 18:01 دقیقه ارسال شده است

    دیشب خدارو دیدم...




    گوشه ای آرام میگریست...



    من هم کنارش رفتم و گریستم...



    هر دو یک درد داشتیم ...



    " آدم ها...."



    عجب از آدمایی، که نشانه‌هایت را می‌بینند و انکارت می‌کند ...


    و عجب از تو که انکارشان را میبینی و مهربانی میکنی . . .





    این نظر توسط هم شهری در تاریخ 1392/12/10 و 16:31 دقیقه ارسال شده است

    خیلی جالب بود مرســـــــــــــــــی
    اینم ازطرف من به وبلاگ شما..... امیدوارم خوشتون بیاد
    .
    .
    .

    باز باران.....


    باز باران!!


    باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه


    خانه ام کو ؟؟؟ خانه ات کو ؟؟؟ آن دل دیوانه ات کو ؟؟؟


    روزهای کودکی کو ؟؟؟ فصل خوب سادگی کو ؟؟؟
    یادت آید روز باران گردش یک روز دیرین


    پس چه شد دیگر ؟ کجا رفت خاطرات خوب و رنگین ؟؟؟


    در پس آن کوی بن بست در دل تو آرزو هست ؟؟؟


    کودک خوشحال دیروز


    غرق در غم های امروز


    یاد باران رفته از یاد



    آرزوها رفته بر باد


    بــاز بــــاران بــاز بــــاران


    می خورد بر بام خانه


    بی ترانه


    بی بهانه
    شایدم گم کرده خانه


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی