close
چت روم
انسانها را در زیستن بشناس (داستان)
یکشنبه 31 تیر 1397
شخصی تعریف میکرد:توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه  یه مرد که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید وخیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن رو به گارسون گفت همه کسانی که در رستورانند مهمان من هستند به باقالی پلو و ماهیچه ،بعد از 18سال دارم بابا میشم.                  …
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
تبلیغات
جای تبلیغات شما
آپلود عکس و فیلم



پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
باشگاه پرواز
مذهبی
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1121
  • کل نظرات : 763
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1748
  • افراد آنلاین : 3
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 449
  • گوگل امروز : 20
  • آی پی امروز : 51
  • بازدید دیروز : 627
  • گوگل دیروز : 51
  • آی پی دیروز : 133
  • بازدید هفتگی : 5,517
  • بازدید ماهانه : 21,393
  • بازدید سالانه : 31,527
  • بازدید کل : 13,569,809
  • اطلاعات
  • امروز : یکشنبه 31 تیر 1397
  • آی پی شما : 54.224.103.239
  • مرورگر شما :
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
برخی از دوستان پرتک
1- سعید سبا
2- وحید کردزنگنه
---
ایمان میرسالاری
ابوالفضل تارم
مالک اکبرزاده
امید احمدی
پوریا ولی
احسان بیگدلی
مسعود شیخی
ایمان کرد زنگنه
فرزاد رسائی کیا
نظر سنجی
طرفدار کدام تیم لیگ برتری هستید ؟






نظر سنجی
نظر شما راجع به این سایت ؟





نظر سنجی
دوست دارین چه نوع مطلبی بذاریم تو سایت ؟









خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

هایپرتمپ دات آی آر
فروشگاه فان گستر
سایت تفریحی مرندی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
گزارش کپی مطالب

اگر مطلبی از سایت شما کپی شده است حتما اطلاع دهید

به سرعت پیگیری میشود

از این لینک : ارتباط با مدیر

انسانها را در زیستن بشناس (داستان)
  • تعداد بازدید : 92
  • شخصی تعریف میکرد:توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه  یه مرد که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید وخیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن رو به گارسون گفت همه کسانی که در رستورانند مهمان من هستند به باقالی پلو و ماهیچه ،بعد از 18سال دارم بابا میشم.                     چند روز بعد تو صف سینما همون مرد رو دیدم که دست بچه ی سه یا چهار ساله ای رو گرفته بود که به او بابا میگفت. پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم. مرد با شرمندگی بسیار گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بود. پیرزن با دیدن منوی غذا ها گفت: ای کاش میشد امروز باقالی پلو با ماهی میخوردیم.! شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان فقط سوپ بخورند. من هم با آن تلفن ساختگی خواستم همه مهمان من باشند تا اون پیر مرد بتونه بدون شرمندگی غذای دلخواه همسرش رو فراهم کنه   #انسان ها را در زیستن بشناس نه در گفتار#در گفتار همه آراسته اند...

    نویسنده : زینب تاریخ : 15 / 5 / 1395 امتیاز :
    موضوعات : سرگرمی تفریحی , مطالب جالب , داستان کوتاه ,
    نظرات
  • در قمست نظرات مشکلات و پیشنهادات و انتقادات خود را با ما در جریان بگزارید.

  • نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی