close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه
چهارشنبه 22 آذر 1396
داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان کوتاه داستان آموزنده
جای تبلیغات شما
خرید شارژ
تبلیغات
جای تبلیغات شما
آپلود عکس و فیلم



پنل کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
باشگاه پرواز
مذهبی
آمار سایت
  • آمار مطالب
  • کل مطالب : 1121
  • کل نظرات : 763
  • آمار کاربران
  • کل کاربران : 1731
  • افراد آنلاین : 4
  • آمار بازدید
  • بازدید امروز : 1,068
  • گوگل امروز : 66
  • آی پی امروز : 139
  • بازدید دیروز : 1,591
  • گوگل دیروز : 175
  • آی پی دیروز : 258
  • بازدید هفتگی : 4,440
  • بازدید ماهانه : 22,757
  • بازدید سالانه : 705,619
  • بازدید کل : 13,615,745
  • اطلاعات
  • امروز : چهارشنبه 22 آذر 1396
  • آی پی شما : 54.221.93.187
  • مرورگر شما :
عضویت
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
برخی از دوستان پرتک
1- سعید سبا
2- وحید کردزنگنه
---
ایمان میرسالاری
ابوالفضل تارم
مالک اکبرزاده
امید احمدی
پوریا ولی
احسان بیگدلی
مسعود شیخی
ایمان کرد زنگنه
فرزاد رسائی کیا
نظر سنجی
طرفدار کدام تیم لیگ برتری هستید ؟






نظر سنجی
نظر شما راجع به این سایت ؟





نظر سنجی
دوست دارین چه نوع مطلبی بذاریم تو سایت ؟









خبرنامه
خبرنامه
با عضویت در خبرنـــــــــامه می توانید آخرین مطالب سایت را در ایمیل خود دریافت کنید .

هایپرتمپ دات آی آر
فروشگاه فان گستر
سایت تفریحی مرندی
تبلیغات متنی
تبلیغات متنی
گزارش کپی مطالب

اگر مطلبی از سایت شما کپی شده است حتما اطلاع دهید

به سرعت پیگیری میشود

از این لینک : ارتباط با مدیر

انسانها را در زیستن بشناس (داستان)
  • تعداد بازدید : 91
  • شخصی تعریف میکرد:توی رستوران نشسته بودم که یک دفعه  یه مرد که با تلفن صحبت میکرد فریاد کشید وخیلی خوشحالی کرد و بعد از تمام شدن تلفن رو به گارسون گفت همه کسانی که در رستورانند مهمان من هستند به باقالی پلو و ماهیچه ،بعد از 18سال دارم بابا میشم.                     چند روز بعد تو صف سینما همون مرد رو دیدم که دست بچه ی سه یا چهار ساله ای رو گرفته بود که به او بابا میگفت. پیش مرد رفتم و علت کار اون روزشو پرسیدم. مرد با شرمندگی بسیار گفت: آن روز در میز بغل دست من، پیرمردی با همسرش نشسته بود. پیرزن با دیدن منوی غذا ها گفت: ای کاش میشد امروز باقالی پلو با ماهی میخوردیم.! شوهرش با شرمندگی ازش عذر خواهی کرد و خواست به خاطر پول کمشان فقط سوپ بخورند. من هم با آن تلفن ساختگی خواستم همه مهمان من باشند تا اون پیر مرد بتونه بدون شرمندگی غذای دلخواه همسرش رو فراهم کنه   #انسان ها را در زیستن بشناس نه در گفتار#در گفتار همه آراسته اند...

    نویسنده : زینب تاریخ : 15 / 5 / 1395 امتیاز :
    موضوعات : سرگرمی تفریحی , مطالب جالب , داستان کوتاه ,
    عاشقت خواهم ماند...
  • تعداد بازدید : 462
  • علي ساعت 8 از خواب بيدار شد. نميخواست از تخت بيرون بياد اما با بيحوصلگي از تخت خواب پائين آمد.باز اين بغض يك ساله داشت گلشو ميفشرد.

    نگاهي به آرزو انداخت هنوز خوابيده بود. آرام از اتاق بيرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بيدار كنه با صداي بلند گفت خانومي پاشو صبح شده.بعد از بيدار كردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتي بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پيدا شد. علي نگاهي به سر تا پاي آرزو انداخت واي كه چقدر زيبا بود.علي خوشحال بود كه زني مثل آرزو داره.

    بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمي ذارم دست به سياه و سفيد بزني امروز تمام كارها رو خودم انجام ميدم آرزو لبخندي زد علي عاشق لبخند آرزو بود ولي باز اين بغض نذاشت بيشتراز اين از لبخند آرزو لذت ببره.

    علي از آرزو پرسيد نهار چي دوست داري برات بپذم .بعد درحالي كه مي خنديد گفت اين كه پرسيدن نداره تو عاشق قرمه سبزي هستي. علي مقدمات نهار رو آماده كرد بعد اونهارو روي اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش آرزو.

    علی رفت و كنار آرزو نشست ودست در گردن همسرش انداخت.وبه آرزو گفت امروز مي خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با آرزو نشست به تماشاي سريال محبوبشان.بعد از تمام شدن فيلم تازه يادش افتاد كه نهار بار گذاشته ولي هنگامي به آشپزخونه رسيد كه همه چي سوخته بود.

    علي درحالي كه لبخند ميزد گفت مثل اينكه امروز بايد غذاي فرنگي بخوريم .بعد رفت وسفارش دو پيتزا داد. بعد از خورن پيتزاها به آرزو گفت امروز ميخوام بريم بيرون .مي ريم پارك جنگلي همون جايي كه اولين بار همديگه رو ديديم باز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه گلوي علي رو مي فشرد.

    نزديكيهاي بعد از ظهر علي به آرزو گفت آماده شو بريم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمين موقع رعد و برق زد علي زود رفت كنار پنچره بله داشت بارون مي اومد. علي لبخند زنان به آرزو گفت مثل اينكه امروز روز ما نيست ولي من نمي ذارم روزمون خراب بشه. ميدونست كه آرزو از بارون خوشش مياد به همين خاطر هر دو به حياط رفتند و مدتي زير بارون باهم قدم زدند وقتي به خونه اومدند سر تا پا خيس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض كنند.

    علي و آرزو وارد حال شدند وروي مبل نشستند. علي با خودش گفت واي كه چقدر من خوشبختم بعد از آرزو پرسيد چقدر منو دوست داري وباز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه داشت علي رو مي كشت.علي به آرزو گفت من خوشبخت ترين مرد دنيام كه زني مثل تو دارم باز لبخند آرزو و بغض علي.

    آره علي و آرزو ديوانه وار همديگر رو دوست داشتند. اونها از نوجواني با هم دوست بودند ورفته رفته اين دوستي تبديل شد به يه عشق پاك.

    علي همچنان داشت با همسرش صحبت مي كرد كه زنگ در زده شد مادرش بود. علي از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش مي امد وعلي رو ناراحتر از روز قبل مي كرد مي رفت.

    مادرش باز بعد ازگفتن حرفهاي تكراري كه من پيرم مريضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم ميشناسيش كه همسايمونو ميگم ميخواستم ببينم حرف آخرشون چيه علي جواب اونها مثبته مهتاب ميتونه توروخوشبخت.....

    علي فرياد زنان حرف مادرش رو قطع كرد وگفت: ولم كن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز مي ري خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار.

    مادرش با گريه گفت: چرا نمي خواي باور كني آرزو مرده و ديگه هم زنده نمي شه. اون رفته وبا اين كارهاي تو بر نمي گرده تو بايد سر سامون بگيري.

    آره آرزو يكسال بود كه مرده بود در يك تصادف.اون يكسال پيش رفته بود. ولي اون در مغز و قلب و خيالات و رروياهاي علي زنده بود و علي نمي خواست از اين رويا بيرون بياد علي هر روز و هر ساعت در خيالاتش با آرزو زندگي مي كرد.

    باز اين بغض لعنتي داشت علي رو خفه مي كرد.

    نویسنده : زینب تاریخ : 29 / 03 / 1395 امتیاز :
    موضوعات : عاشقانه , داستان کوتاه ,
    برچسب ها : عاشقت خواهم ماند... ,
    داستان کوتاه و آموزنده شاهزادگان مصری
  • تعداد بازدید : 355
  • داستان کوتاه و آموزنده شاهزادگان مصری

    داستان کوتاه و آموزنده شاهزادگان مصری

     

    حکایت دو شاهزاده مصری , حکایت عمل و ثروت , داستان شاهزادگان مصری

     

     

    دو شاهزاده در مصر بودند ، یکی علم اندوخت و دیگری مال اندوخت . عاقبته الامر آن یکی علّامه عصر گشت و این یکی سلطان مصر شد .

    پس آن توانگر با چشم حقارت در فقیه نظر کرد و گفت : من به سلطنت رسیدم و تو همچنان در مسکِنت بماندی .

    گفت : ای برادر ، شکر نعمت حضرت باری تعالی بر من واجب است که میراث پیغمبران یافتم و تو میراث فرعون و هامون .

    که در حدیث نبوی (ص) آمده : العلماء ورثـة الانبیاء

    من آن مورم که در پایَم بمالند                   نه زنبورم که از دستم بنالند

    کجا خود شکر این نعمت گزارم                    که زور مردم آزاری ندارم ؟

    جوانمردی ...
  • تعداد بازدید : 1543
  • جوانمردی ...

    آخر مسابقه بوده و دونده اسپانيايي مي بينه که دونده کنيايي خيلي آروم داره مي دوه

    متوجه مي شه که دونده کنيايي فکر مي کنه مسابقه تموم شده

    براي  همين به جاي اين که يک برد غيرمنصفانه به دست بياره، مي ره پشت حريفش و خط پايان رو نشونش مي ده

    توي مصاحبه اش هم گفته که وقتي ديدم سرعتشرو کم کرد مي دونستم که مي تونم ازش جلو بزنم و برنده باشم، اما اين پيروزي حق من نبود

    براي همين رفتم سمتش و خط پايان رو نشونش دادم و اون تونست اول بشه که البته لايق برنده شدن هم بود

     

    جوانمردی

    داستان مرد غنی و حضرت ابراهیم
  • تعداد بازدید : 1398
  • داستان مرد غنی و حضرت ابراهیم

    داستان مرد غنی و حضرت ابراهیم

    مردی به ابراهیم ادهم گفت:«ای ابا اسحاق! می خواهم این جبه را از من بپذیری و تن پوش سازی.»

    ابراهیم گفت: «اگر فقیر نباشی، از تو می پذیرم.»

    گفت: «من غنی هستم.»

    ابراهیم گفت: «چه داری؟»

    گفت: «دو هزار دینار.»

    ابراهیم گفت: «می خواهی چهار هزار باشد؟»

    گفت: «آری!»

    گفت:پس تو فقیری. جبه ات را نمی پذیرم!»

    داستان سادگی یا پیچیدگی
  • تعداد بازدید : 376
  • داستان کوتاهی به نام: «سادگى يا پيچيدگى؟» امتحان پايانى درس فلسفه بود. استاد فقط يك سؤال مطرح كرده بود! سؤال اين بود: ــ شما چگونه مى‌توانيد مرا متقاعد كنيد كه صندلى جلوى شما نامرئى است؟ تقريباً يك ساعت زمان برد تا دانشجويان توانستند پاسخ‌هاى خود را در برگه امتحانى‌شان بنويسند، به غير از يك دانشجوى تنبل كه تنها 10 ثانيه طول كشيد تا جواب را بنويسد! چند روز بعد كه استاد نمره‌هاى دانشجويان را اعلام كرد، آن دانشجوى تنبل بالاترين نمره كلاس را گرفته بود!! او در جواب فقط نوشته بود : «كدام صندلى؟!» . . گابریل گارسیا مارکز سیزده خط برای زندگی نتيجه: مسائل ساده را پيچيده نكنيد! بیشتر وقتا موانعی که سر راه موفقیتمون قرار میگیرن مثل یه هزارتو میمونن فقط کافیه به جای اینکه داخل هزار تو دنبال راه خروج بگردی از بالا بهش نگاه کنی و راه خروج از اونا رو پیدا کنی به همین سادگی
    نویسنده : تیارو تاریخ : 22 / 11 / 1394 امتیاز :
    موضوعات : سرگرمی تفریحی , داستان کوتاه ,
    برچسب ها : داستان"سادگی"پیچیدگی"راه_آسان" , داستانک ,
    مرد کوهنورد
  • تعداد بازدید : 131
  • The story tells about a mountain climber,who wanted to climb the highest mountain.


    He began his adventure after many years of preparation, but since he wanted the glory just for himself, he decided to climb the mountains alone


    داستان درباره یک کوهنورداست که می خواست ازبلندترین کوه ها بالابرود.


    اوپس ازسال ها آماده سازی، ماجراجویی خودراآغازکردولی ازآنجایی که


    افتخارکاررافقط برای خودمی خواست تصمیم گرفت تنهاازکوه بالابرود.


    The night fell heavily in the heights of the mountain,and the mancould not see anything.


    All was black.Zero visibility, and the moon and the


    stars were covered by the clouds


    شب بلندی های کوه راتماما دربرگرفت ومردهیچ چیزرانمی دید.


    همه چیزسیاه بود.اصلا دیدنداشت وابرروی ماه وستاره هاراپوشانده بود.


    As he was climbing...only a few feet away from the top of the mountain, he slipped and fell into the air.


    falling at a great speed the climber could only see black spots as he went down, and the terrible sensation of being sucked by gravity


    همان طور که از کوه بالا می رفت.چندقدم مانده به قله ی کوه پایش لیز خورد


    ودرحالی که به سرعت سقوط می کرد ازکوه پرت شد.


    درحال سقوط فقط لکه های سیاهی رادرمقابل چشمانش می دید.


    واحساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه ی جاذبه اورادرخودمیگرفت


    He kept falling ... and in those moments of great fear, it came to his mind all the good and bad episodes of his life


    همچنان سقوط میکردودرآن لحظات ترس عظیم، همه ی رویدادهای خوب وبدزندگی به یادش آمد.


    He was thinking now about how close death was getting, when all of a sudden he felt the rope tied to pulled his waist and pulled him very hard. His body was hanging in the air...


    only the rope was holding him. And in that moment of stillness "he had no other choice but to scream:"Help me God


    اکنون فکرمیکرد مرگ چقدر به اونزدیک است.


    ناگهان احساس کردکه طناب به دور کمرش محکم شد.


    بدنش میان آسمان و زمین معلق بودوفقط طناب اورانگه داشته بود.


    ودراین لحظه ی سکون برایش چاره ای نماندجزآنکه فریادبکشد"خدایا کمکم کن!"


    All of a sudden, a deep voice coming from the sky answered


    want do you want me to do?


    ناگهان صدای پرطنینی که از آسمان شنیده می شدجواب داد:"ازمن چه می خواهی؟"


    "Save me God!" 


    "Do you really think I can save you?" 


    "Of course I believe you can." 


    Then cut the rope tied to your waist"


    - ای خدانجاتم بده 


    - واقعاباورداریکه من می توانم تورانجات بدهم؟ 


    - البته که باوردارم 


    - اگرباورداری طنابی راکه به کمرت بسته است پاره کن...


    There was a moment of silence...and the man decided to hold on the rope with all his strength


    یک لحظه سکوت... ومردتصمیم گرفت باتمام نیرو به طناب بچسبد


    The rescue team tells that the next day a climber was found dead and frozen. His body was hanging from a rope, his hands holding tight to it, only three feet away from the ground


    گروه نجات می گویندکه روزبعدیک کوهنوردیخ زده رامرده پیداکردند.


    بدنش از یک طناب آویزان بودوبادست هایش محکم طناب را گرفته بود...


    واوفقط یک متراززمین فاصله داشت

    تو جبهه قسمت تعمیرگاه کار میکردم...
  • تعداد بازدید : 451
  • تو جبهه قسمت تعمیرگاه کار میکردم...

     

    تو جبهه قسمت تعمیرگاه کار میکردم چون هوای جنوب خیلی گرم بود صبح زود تاظهر کار میکردیم ظهر هم میرفتیم استراحت.

    یه روز ظهر تو هوای گرم یه بسیجی جوانی اومد گفت:

    اخوی خداخیرت بده ماعملیات داریم ماشین مارو درست کن برم.

    گفتم مردحسابی الان ظهره خسته م برو فردا صبح بیا

    باارامش گفت:اخوی ما عملیات داریم از عملیات میمونیم

    منم صدامو تند کردم گفتم برادر من از صبح دارم کار میکنم خسته یم نمیتونم خودم یه ماهه لباس دارم هنوز وقت نکرده م بشورم

    گفت:بیا یه کاری کنیم من لباسای شمارو بشورم شماهم ماشین منو درست کن

    منم برا رو کم کنی رفتم هر چی لباس بود مال بچه هارو هم برداشتم گذاشتم جلو تانکر گفتم بیابشور ایشون هم ارام بادقت لباسارو میشست منم برا اینکه لباسارو تموم کنه کار تعمیررو لفت دادم بعد تموم شدن لباسا اومد گفت:

    اخوی ماشین مادرست شد؟

    ماشین رو تحویل دادم داشت از محوطه خارج میشد که با مسؤولمون برخورد کرد بعد پیاده شد وروبوسی کردن وهم دیگه رو بغل کردن 

    اومدم داخل سنگر به بچه ها گفتم:این اقا از فامیلای حاجی هست حاجی بفهمه پوستمونو میکنه

    حاجی اومد داخل سفره رو انداختیم داشتیم غذا میخوردیم حاجی فهمید که داریم یه چیزی رو پنهان میکنیم پرسید:چی شده؟

    گفتم:حاجی اونی که الان اومده فامیلتون بودن؟

    حاجی گفت:چطور نشناختین؟ایشون مهدی باکری فرمانده لشکر بودن 

     

    تو جبهه قسمت تعمیرگاه کار میکردم

    این مطلب برگرفته شده از وبلاگ khademebaran.wbgd.tk می باشد (کپی رایت رعایت شده) . 

     

    کلیدواژه : مهدی باکری , مهدی باکری وصیت نامه , مهدی باکری شهادت , مهدی باکری عکس , مهدی باکری زندگینامه , زندگینامه مهدی باکری , مهدی باکری ویکی , زندگینامه شهید مهدی باکری , خاطرات شهید مهدی باکری , وصیتنامه شهید مهدی باکری , اقا مهدی باکری , مهدی باکری شهردار ارومیه , ازدواج مهدی باکری , الشهيد مهدي باكري , آقا مهدی باکری , مهدی باکری به روایت همسر شهید , بیوگرافی مهدی باکری , شهید مهدی باکری که بود , مهدی باکری ویکیپدیا , پیکر مهدی باکری , پاورپوینت مهدی باکری , مهدی باکری شهردار تبریز , مدرسه شهید مهدی باکری تبریز , تصاویر مهدی باکری , تحصیلات مهدی باکری , تحقیق مهدی باکری , تصاویرشهید مهدی باکری , جملات شهید مهدی باکری , جنازه مهدی باکری , جنازه شهید مهدی باکری , جملات مهدی باکری , جملاتی از مهدی باکری , حمید و مهدی باکری , شهید حاج مهدی باکری , حاج مهدی باکری , خانواده مهدی باکری , خاطرات مهدی باکری , خاطره مهدی باکری , پادگان شهید مهدی باکری دزفول , شهید مهدی باکری در عملیات , در مورد مهدی باکری , درباره ی مهدی باکری , تحقیق درباره مهدی باکری , دبیرستان شهید مهدی باکری , درمورد شهید مهدی باکری , داستان شهید مهدی باکری , داستان مهدی باکری , درباره مهدی باکری , روز شهادت مهدی باکری , شهید مهدی باکری زندگی نامه , زندگی مهدی باکری , زن مهدی باکری , زندگانی مهدی باکری , سردار شهید مهدی باکری , سایت مهدی باکری , سرگذشت مهدی باکری , سخنرانی مهدی باکری , سالگرد شهادت مهدی باکری , سید مهدی باکری , سخنان مهدی باکری , سال شهادت مهدی باکری , سرگذشت شهید مهدی باکری , سردار مهدی باکری , شهيد مهدي باكري , شهید مهدی باکری وصیت نامه , شهيد مهدي باکري , شهد مهدی باکری , صدای مهدی باکری , عکسهای مهدی باکری , عملیات مهدی باکری , فرزندان مهدی باکری , فرزند مهدی باکری , فیلم مهدی باکری , قبر شهید مهدی باکری , قبر مهدی باکری , قالب مهدی باکری , شهید مهدی باکری کیست , کتاب مهدی باکری , کلیپ مهدی باکری , بیو گرافی مهدی باکری , گالری عکس مهدی باکری , لحظه شهادت مهدی باکری , مدیریت مهدی باکری , مهندس مهدی باکری , مقاله مهدی باکری , مستند مهدی باکری , مهدی وحمیدباکری , وصیتنامه مهدی باکری , شهید مهدی باکری ویکی , شهیدان مهدی وحمید باکری , وبلاگ مهدی باکری , همسر مهدي باكري , هید مهدی باکری , همسرشهید مهدی باکری,داستان کوتاه , داستان کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه انگلیسی , داستان کوتاه طنز , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه و جالب , داستان کوتاه ایرانی , داستان کوتاه چخوف , داستان کوتاه پند آموز , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی , داستان کوتاه انگلیسی برای مبتدیان , داستان کوتاه از کلیله و دمنه , داستان کوتاه از چخوف , داستان كوتاه انگليسي , داستان کوتاه انگلیسی همراه با ترجمه , داستان کوتاه ادبی , داستان كوتاه انگليسي با ترجمه , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه آموزنده از بزرگان , داستان کوتاه آموزنده جالب , داستان کوتاه آلمانی , داستان كوتاه آموزنده , داستان کوتاه آموزنده دینی , داستان کوتاه آموزنده انگلیسی , داستان کوتاه آموزنده کودکانه , داستان کوتاه آموزنده و زیبا , داستان کوتاه آموزشی , داستان کوتاه به زبان انگلیسی , داستان کوتاه برای کودکان , داستان کوتاه باحال , داستان کوتاه بی ادبی , داستان کوتاه بچه گانه , داستان کوتاه به زبان عربی , داستان کوتاه برای نوجوانان , داستان کوتاه بامزه , داستان کوتاه به انگلیسی , داستان كوتاه براي كودكان , داستان کوتاه پیامبران , داستان کوتاه پلیسی , داستان كوتاه پندآموز , داستان کوتاه پدر , داستان کوتاه پر معنی , داستان کوتاه پیامبر , داستان کوتاه پست مدرن , داستان کوتاه پر معنا , داستان کوتاه پند , داستان کوتاه ترسناک , داستان کوتاه تخیلی , داستان کوتاه تحریک کننده , داستان کوتاه تاریخی , داستان کوتاه تکان دهنده , داستان کوتاه تاثیر گذار , داستان کوتاه ترسناک واقعی , داستان كوتاه ترسناك , داستان کوتاه تنهایی , داستان کوتاه تصویری , ثبت داستان کوتاه , داستان کوتاه س ک ث , داستان کوتاه ثروت , داستان کوتاه جنایی , داستان كوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه جذاب , داستان کوتاه جالب و زیبا , داستان کوتاه جدایی , داستان كوتاه جديد , داستان کوتاه جالب و خواندنی , داستان کوتاه جنگل برای کیست , داستان کوتاه چشم و هم چشمی , داستان کوتاه چیست , داستان کوتاه چند خطی , داستان كوتاه چيست , داستان کوتاه چوپان دروغگو , داستان کوتاه چند صفحه ای , داستان کوتاه چند سطری , داستان كوتاه چخوف , داستان کوتاه چینی , داستان کوتاه خنده دار , داستان کوتاه خارجی , داستان کوتاه خنده دار جدید , داستان کوتاه خیانت , داستان کوتاه خفن , داستان کوتاه خنده دار اموزنده , داستان کوتاه خدا , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه خیلی خنده دار , داستان كوتاه خيانت , داستان کوتاه داستایوفسکی , داستان کوتاه درباره خدا , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان کوتاه دفاع مقدس , داستان کوتاه در مورد نماز , داستان کوتاه در مورد حجاب , داستان کوتاه درباره نماز , داستان کوتاه در مورد مادر , داستان کوتاه دوستی , داستان کوتاه در مورد صبر , داستان کوتاه سیال ذهن , داستان های کوتاه ذن , داستان کوتاه رمانتیک , داستان کوتاه رفاقت , داستان کوتاه روانشناسی , داستان کوتاه رفاقتی , داستان کوتاه ریموند کارور , داستان کوتاه روابط زناشویی , داستان کوتاه روابط نامشروع , داستان کوتاه رمان , داستان کوتاه روسی , داستان کوتاه رستم و سهراب , داستان کوتاه زندگی , داستان کوتاه زیبا خدا , داستان کوتاه زیبا و جالب , داستان کوتاه زناشویی , داستان کوتاه زیبا و آموزنده , داستان کوتاه زشت , داستان کوتاه زبان انگلیسی , داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار , داستان کوتاه زيبا , داستان کوتاه ژاپنی , داستان کوتاه ژول ورن , داستان كوتاه ژاپني , داستانهای کوتاه ژول ورن , داستانهای کوتاه ژاپنی , داستان کوتاه از ژول ورن , داستانی کوتاه از ژول ورن , داستان کوتاه درخت به ژاپنی , داستان کوتاه به زبان ژاپنی , داستان کوتاه رومئو و ژولیت , داستان کوتاه صوتی , داستان کوتاه صادق هدایت , داستان کوتاه صحنه دار , داستان کوتاه صادق چوبک , داستان کوتاه صبر , داستان کوتاه صوتی انگلیسی , داستان کوتاه صداقت , داستان کوتاه صمد بهرنگی , داستان كوتاه صادق هدايت , داستان کوتاه صله رحم , داستان کوتاه ضد دختر , داستان کوتاه ضرب المثل ها , داستان کوتاه ضد حال , داستان کوتاه ضد جنگ , داستان کوتاه ضرب المثل , داستان کوتاه ضامن آهو , داستان کوتاه ضدپسر , داستان كوتاه ضربدري , داستان کوتاه ضایع شدن , داستان کوتاه ضرب المثل دار , داستان کوتاه طنز باحال , داستان کوتاه طنز 18 , داستان کوتاه طنز جدید , داستان کوتاه طنز انگلیسی , داستان کوتاه طنز سیاسی , داستان کوتاه طنز حیوانات , داستان کوتاه طنز ادبی , داستان کوتاه طنز و جالب , داستان کوتاه طنز آموزنده , داستان کوتاه ظنز , داستان کوتاه ظهر عاشورا , داستانهای طنز کوتاه , داستان کوتاه حسن ظن , داستان های کوتاه طنز , داستان کوتاه درباره حسن ظن , داستان کوتاه در مورد حسن ظن , داستان کوتاه سوء ظن , داستان کوتاه درباره ی حسن ظن , داستان کوتاه کودکانه درباره حسن ظن , داستان کوتاه عشقی , داستان کوتاه عاشقانه خارجی , داستان کوتاه عبرت آموز , داستان کوتاه عاشقانه غمگین , داستان كوتاه عاشقانه , داستان کوتاه عاشقانه تلخ , داستان کوتاه عاشقانه واقعی , داستان کوتاه عربی , داستان کوتاه عربی با ترجمه فارسی , داستان کوتاه غمگین , داستان کوتاه غم انگیز , داستان کوتاه غمگین عاشقانه , داستان کوتاه غمناک , داستان کوتاه غمگین عشقی , داستان كوتاه غم انگيز , داستان کوتاه غم انگیز عاشقانه , داستان کوتاه غم انگيز , داستان کوتاه غم , داستان كوتاه غمگين عاشقانه , داستان کوتاه فلسفی , داستان کوتاه فارسی , داستان کوتاه فرانسوی , داستان کوتاه فکر , داستان کوتاه فارسی با ترجمه انگلیسی , داستان كوتاه فلسفي , داستان كوتاه فارسي , داستان کوتاه فقر , داستان کوتاه فیس بوک , داستان کوتاه فارسی به انگلیسی , داستان کوتاه قشنگ , داستان کوتاه قرانی , داستان کوتاه قدیمی , داستان کوتاه قضاوت , داستان کوتاه قشنگ عاشقانه , داستان کوتاه قطار , داستان کوتاه قفس از صادق چوبک , داستان کوتاه قناعت , داستان كوتاه قديمي ايراني , داستان کوتاه قضاوت عجولانه , داستان کوتاه کودکانه , داستان کوتاه کودکانه فارسی , داستان کوتاه کوتاه , داستان کوتاه کودکانه با تصویر , داستان کوتاه کودک , داستان کوتاه کلیله و دمنه , داستان کوتاه کردنی , داستان کوتاه کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه کردی , داستان کوتاه کوتاه زیبا , داستان کوتاه گریه دار , داستان کوتاه گریه اور , داستان کوتاه گرگ , داستان کوتاه گی , داستان کوتاه گردنبند , داستان کوتاه گریه دار عاشقانه , داستان کوتاه گابریل گارسیا مارکز , داستان کوتاه گیله مرد , داستان کوتاه گاندی , داستان کوتاه گرگ هوشنگ گلشیری , داستان کوتاه موفقیت , داستان کوتاه مسیحی , داستان کوتاه ماه رمضان , داستان کوتاه معروف جهان , داستان کوتاه مذهبی , داستان کوتاه مادر , داستان کوتاه مدیریتی , داستان کوتاه مفهومی , داستان کوتاه معنی دار , داستان کوتاه معروف , داستان کوتاه نماز , داستان کوتاه نوجوانان , داستان کوتاه ناب , داستان کوتاه نویسندگان معروف , داستان کوتاه نامردی , داستان کوتاه نویسی , داستان کوتاه نودهشتیا , داستان کوتاه نگرشی , داستان کوتاه نوشته گوگول , داستان کوتاه نویسان ایرانی , داستان کوتاه و آموزنده , داستان کوتاه واقعی , داستان کوتاه و زیبا , داستان کوتاه و پندآموز , داستان کوتاه و خنده دار , داستان کوتاه و عاشقانه , داستان کوتاه و غمگین , داستان کوتاه و طنز , داستان کوتاه و جذاب , داستان کوتاه همینگوی , داستان کوتاه همراه با عکس , داستان کوتاه هوس , داستان کوتاه هیجان انگیز , داستان کوتاه های جالب , داستان کوتاه هیجانی , داستان کوتاه های عاشقانه , داستان کوتاه های خنده دار , داستان کوتاه هوشنگ گلشیری , داستان کوتاه های زیبا , داستان کوتاه یک صفحه ای , داستان کوتاه یا , داستان کوتاه یعنی چه , داستان کوتاه یک شهید , داستان کوتاه یاد خدا , داستان کوتاه یتیم , داستان کوتاه یک لیوان شیر , داستان کوتاه یکی از بستگان خدا , داستان کوتاه یک خطی , داستان کوتاه یکی بود یکی نبود

    گفتگو...
  • تعداد بازدید : 304
  •   شبی در رویاهایم احساس کردم که با خداوند گفتگو میکنم.از خدا پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می کند؟پاسخ داد:کودکی شان،اینکه از کودکی خود خسته می شوند و برای بزرگ شدن عجله دارند و بعد دوباره پس از مدتها آرزو می کنند که کودک باشند.

    اینکه انسانها سلامتی خود را فدا می کنند، تا پول بدست آورند و بعد تمام پول هایشان را خرج می کنند تا دوباره سلامتی خود را بدست آورند.

    اینکه مردم به قدری نگران آینده هستند که حال را فراموش می کنند ،در حالی که نه حال دارند نه آینده.

    اینکه طوری زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و وقتی زمان مرگشان فرا می رسد،چنان ضجه می زنند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

    برای مدتی سکوت کردم...

    و من دوباره پرسیدم:خدایا،بندگان تو در این دنیا چه چیزی را باید بیاموزند؟و خداوند پاسخ داد : بیاموزند که شکستن دل کسی چند لحظه بیشتر طول نمی کشد،ولی برای التیام دل شکسته به سالها وقت نیاز است.

    بیاموزند که هرگز نمی توانند کسی را وادار کنند تا عاشقشان باشد.

    بیاموزند که هرگز خود را با دیگران مقایسه نکنند،زیرا هرکس به تنهایی و بخاطر شایستگی هایش در نزد ما مورد قضاوت و داوری قرار خواهد گرفت.

    بیاموزند توانگر کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که به کمترین ها قانع است.......

    نویسنده : reihane75 تاریخ : 26 / 04 / 1394 امتیاز :
    موضوعات : سرگرمی تفریحی , داستان کوتاه , متفرقه ,
    برچسب ها : گفتگو... ,
    داستانک - ذکاوت
  • تعداد بازدید : 407
  • داستانک - ذکاوت

    داستان کوتاه ذکاوت

    زمانی که نادر شاه افشار عزم تسخیر هندوستان داشته در راه کودکی را دید که به مکتب می‌رفت. از او پرسید: پسر جان چه می‌خوانی؟

    - قرآن.

    - از کجای قرآن؟

    - انا فتحنا….

    نادر از پاسخ او بسیار خرسند شد و از شنیدن آیه فتح فال پیروزی زد. سپس یک سکه زر به پسر داد اما پسر از گرفتن آن اباکرد. نادر گفت: چر ا نمی گیری؟

    گفت: مادرم مرا می‌زند می‌گوید تو این پول را دزدیده ای.

    نادر گفت: به او بگو نادر داده است.

     مادرم باور نمی‌کند.حتما می‌گوید: نادر مردی سخاوتمند است، او اگر به تو پول می‌داد یک سکه نمی‌داد. زیاد می‌داد. حرف او بر دل نادر نشست. یک مشت پول زر در دامن او ریخت. از قضا چنانچه مشهور تاریخ است در آن سفر بر حریف خویش محمد شاه گورکانی پیروز شد.

     

     

     

    اگر مغز خود را خوب به كار گيريد، عظمتي به زندگي شما مي دهد كه هرگز در رؤياهاي خود آن را نمي ديديد.                                                                                                                                آنتونی رابینز

     

     

    کلیدواژه ها: , داستان کوتاه , داستان کوتاه عاشقانه , داستان کوتاه انگلیسی , داستان کوتاه طنز , داستان کوتاه زیبا , داستان کوتاه ایرانی , داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه , داستان کوتاه آموزنده , داستان کوتاه کودکانه , داستان کوتاه صادق هدایت , داستان کوتاه انگلیسی با ترجمه فارسی , داستان کوتاه انگلیسی برای مبتدیان , داستان کوتاه ادبی , داستان کوتاه انگلیسی همراه با ترجمه , داستان کوتاه ادبیات بومی , داستان کوتاه آموزنده جالب , داستان کوتاه آموزنده از بزرگان , داستان کوتاه آلمانی , داستان کوتاه آموزنده انگلیسی , داستان کوتاه آموزنده دینی , داستان کوتاه آموزنده برای کودکان , داستان کوتاه آنتوان چخوف , داستان کوتاه آدم برفی , داستان کوتاه آموزنده جدید , داستان کوتاه برای کودکان , داستان کوتاه به زبان انگلیسی , داستان کوتاه برای بچه ها , داستان کوتاه با ترجمه انگلیسی , داستان کوتاه باحال , داستان کوتاه بی ادبی , داستان کوتاه بچه گانه , داستان کوتاه به زبان عربی , داستان کوتاه برای نوجوانان , داستان کوتاه بامزه , داستان کوتاه پند آموز , داستان کوتاه پیامبران , داستان کوتاه پلیسی , داستان كوتاه پندآموز , داستان کوتاه پدر , داستان کوتاه پر معنی , داستان کوتاه پیامبر , داستان کوتاه پست مدرن , داستان کوتاه پر معنا , داستان کوتاه پند , داستان کوتاه ترسناک , داستان کوتاه تخیلی , داستان کوتاه تحریک کننده , داستان کوتاه تاریخی , داستان کوتاه تکان دهنده , داستان کوتاه تاثیر گذار , داستان کوتاه ترسناک واقعی , داستان كوتاه ترسناك , داستان کوتاه تنهایی , داستان کوتاه تصویری , داستان کوتاه ثروت , داستان کوتاه س ک ث , ثبت داستان کوتاه , داستان کوتاه در مورد ثروت , داستان کوتاه فقیر و ثروتمند , داستان کوتاه جالب , داستان کوتاه جنایی , داستان کوتاه جذاب , داستان كوتاه جالب , داستان کوتاه جدید , داستان کوتاه جالب و زیبا , داستان کوتاه جدایی , داستان كوتاه جديد , داستان کوتاه جالب و خواندنی , داستان کوتاه جنگل برای کیست , داستان کوتاه چخوف , داستان کوتاه چشم و هم چشمی , داستان کوتاه چیست , داستان کوتاه چند خطی , داستان كوتاه چيست , داستان کوتاه چوپان دروغگو , داستان کوتاه چند صفحه ای , داستان کوتاه چند سطری , داستان كوتاه چخوف , داستان کوتاه چینی , داستان کوتاه حکیمانه , داستان کوتاه حضرت زهرا , داستان کوتاه حضرت فاطمه , داستان کوتاه حجاب , داستان کوتاه حضرت علی , داستان کوتاه حیوانات , داستان کوتاه حضرت موسی , داستان کوتاه حضرت ابراهیم , داستان کوتاه حیرت انگیز , داستان کوتاه حیوانات برای کودکان , داستان کوتاه خارجی , داستان کوتاه خنده دار , داستان کوتاه خنده دار جدید , داستان کوتاه خفن , داستان کوتاه خیانت , داستان کوتاه خنده دار اموزنده , داستان کوتاه خدا , داستان کوتاه خواندنی , داستان کوتاه خیلی خنده دار , داستان كوتاه خيانت , داستان کوتاه در ایران , داستان کوتاه در مورد مادر , داستان کوتاه داستایوفسکی , داستان کوتاه درباره خدا , داستان کوتاه در مورد خدا , داستان کوتاه دفاع مقدس , داستان کوتاه در مورد نماز , داستان کوتاه در مورد حجاب , داستان کوتاه درباره نماز , داستان کوتاه دوستی , داستان های کوتاه ذن , داستان کوتاه سیال ذهن , داستان کوتاه روانشناسی , داستان کوتاه رازداری , داستان کوتاه روزانه , داستان کوتاه رمانتیک , داستان کوتاه روز معلم , داستان کوتاه روابط نامشروع , داستان کوتاه رابطه نامشروع , داستان کوتاه رابطه زناشویی , داستان کوتاه روسی , داستان کوتاه رستم و سهراب , داستان کوتاه زاینده رود , داستان کوتاه زندگی , داستان کوتاه زیبا خدا , داستان کوتاه زیبا و جالب , داستان کوتاه زناشویی , داستان کوتاه زیبا و آموزنده , داستان کوتاه زشت , داستان کوتاه زبان انگلیسی , داستان کوتاه زیبا و تاثیرگذار , داستان کوتاه ژاپنی , داستان کوتاه ژول ورن , داستان كوتاه ژاپني , داستانهای کوتاه ژول ورن , داستانهای کوتاه ژاپنی , داستان کوتاه از ژول ورن , داستانی کوتاه از ژول ورن , داستان کوتاه درخت به ژاپنی , داستان کوتاه به زبان ژاپنی , داستان کوتاه رومئو و ژولیت , داستان کوتاه صوتی , داستان کوتاه صحنه دار , داستان کوتاه صادق چوبک , داستان کوتاه صبر , داستان کوتاه صوتی انگلیسی , داستان کوتاه صداقت , داستان کوتاه صمد بهرنگی , داستان كوتاه صادق هدايت , داستان کوتاه صله رحم , داستان کوتاه ضرب المثل , داستان کوتاه ضد پسر , داستان کوتاه ضد دختر , داستان کوتاه ضامن آهو , داستان کوتاه ضرب المثل های ایرانی , داستان کوتاه ضرب المثل دار , داستان کوتاه ضد حال , داستان کوتاه ضد جنگ , داستان كوتاه ضربدري , داستان کوتاه ضایع شدن , داستان کوتاه طنز باحال , داستان كوتاه طنز , داستان کوتاه طنز 18 , داستان کوتاه طنز جدید , داستان کوتاه طنز حیوانات , داستان کوتاه طنز از حیوانات , داستان کوتاه طنز انگلیسی , داستان کوتاه طنز ادبی , داستان کوتاه طنز و جالب , داستان کوتاه ظنز , داستان کوتاه ظهر عاشورا , داستانهای طنز کوتاه , داستان کوتاه حسن ظن , داستان های کوتاه طنز , داستان کوتاه درباره حسن ظن , داستان کوتاه در مورد حسن ظن , داستان کوتاه سوء ظن , داستان کوتاه درباره ی حسن ظن , داستان کوتاه کودکانه درباره حسن ظن , داستان کوتاه عبرت انگیز , داستان کوتاه عبرت آموز , داستان کوتاه عشقی , داستان کوتاه عربی , داستان کوتاه عربی با ترجمه فارسی , داستان كوتاه عاشقانه , داستان کوتاه عاشقانه تلخ , داستان کوتاه عاشقانه غمگین , داستان کوتاه عاشقانه واقعی , داستان کوتاه غمگین , داستان کوتاه غمگین عاشقانه , داستان کوتاه غم انگیز , داستان کوتاه غمناک , داستان کوتاه غمگین عشقی , داستان كوتاه غم انگيز , داستان کوتاه غم انگیز عاشقانه , داستان کوتاه غم انگيز , داستان کوتاه غم , داستان كوتاه غمگين عاشقانه , داستان کوتاه فارسی , داستان کوتاه فرانسوی , داستان کوتاه فکر , داستان کوتاه فلسفی , داستان کوتاه فارسی با ترجمه انگلیسی , داستان كوتاه فلسفي , داستان كوتاه فارسي , داستان کوتاه فقر , داستان کوتاه فیس بوک , داستان کوتاه فارسی به انگلیسی , داستان کوتاه قشنگ , داستان کوتاه قرانی , داستان کوتاه قدیمی , داستان کوتاه قضاوت , داستان کوتاه قرآن , داستان کوتاه قانون مداری , داستان کوتاه قبل از خواب , داستان کوتاه قناعت , داستان کوتاه قدیمی مازندرانی , داستان کوتاه قطره آب , داستان کوتاه کودکانه فارسی , داستان کوتاه کوتاه , داستان کوتاه کودکانه با تصویر , داستان کوتاه کلیله و دمنه , داستان کوتاه کردی , داستان کوتاه کردنی , داستان کوتاه کمدی , داستان کوتاه کودکانه انگلیسی , داستان کوتاه کهن ایرانی , داستان کوتاه گریه دار , داستان کوتاه گریه اور , داستان کوتاه گلستان سعدی , داستان کوتاه گریه دار عاشقانه , داستان کوتاه گابریل گارسیا مارکز , داستان کوتاه گفتاری , داستان کوتاه گیلانی , داستان کوتاه گردنبند , داستان کوتاه گی , داستان کوتاه گلشیری , داستان کوتاه لاتاری , داستان کوتاه لیژیا , داستان کوتاه لیلی و مجنون , داستان کوتاه لاتین , داستان کوتاه لب دادن , داستان کوتاه لری , داستان کوتاه لاتی , داستان کوتاه لاک پشت , داستان کوتاه لالایی , داستان کوتاه لبخند , داستان کوتاه موفقیت , داستان کوتاه مدیریتی , داستان کوتاه مادر , داستان کوتاه مذهبی , داستان کوتاه محلی , داستان کوتاه مفهومی , داستان کوتاه محرم , داستان کوتاه معنی دار , داستان کوتاه معروف , داستان کوتاه مرگ , داستان کوتاه نوجوانان , داستان کوتاه نمادین , داستان کوتاه نامردی , داستان کوتاه ناب , داستان کوتاه نماز , داستان کوتاه نودهشتیا , داستان کوتاه نویسی , داستان کوتاه نوروزی , داستان کوتاه نمایشی , داستان کوتاه نادر ابراهیمی , داستان کوتاه و جالب , داستان کوتاه و پندآموز , داستان کوتاه و آموزنده , داستان کوتاه واقعی , داستان کوتاه و خنده دار , داستان کوتاه و زیبا , داستان کوتاه و عاشقانه , داستان کوتاه و غمگین , داستان کوتاه و طنز , داستان کوتاه و عبرت آموز , داستان کوتاه همراه با عکس , داستان کوتاه هیجان انگیز , داستان کوتاه هنری , داستان کوتاه همینگوی , داستان کوتاه هوس , داستان کوتاه هوشنگ گلشیری , داستان کوتاه هنر و ادب , داستان کوتاه همراه با نقاشی , داستان کوتاه هوشنگ مرادی کرمانی , داستان کوتاه همراه با نام نویسنده , داستان کوتاه یک خطی , داستان کوتاه یتیم , داستان کوتاه یک شهید , داستان کوتاه یکی بود یکی نبود , داستان کوتاه یک لیوان شیر , داستان کوتاه یزدی , داستان کوتاه یک عشق , داستان کوتاه یک ساعت ویژه , داستان کوتاه یک زندگی , داستان کوتاه یک سفر خیالی ,